عجب ! عجب روزگار غریبی است که آشنا ترین آشنایت برای چشمانت غریب است.
عجب ! عجب روزگار بی وفایی که آرامش شبهای تنهایت، وحشت لحظه های غریب شده
عجب ! عجب روزگار غریبی که غربت دستانت را مرهمی نیست .
و عجیب تر اینکه او که مرهم دل خسته ات بود خنجر بدست گرفته و زخمهای ماندگارش
را با سخاوت تقدیمت می کند
کاش چشمانت صداقت را گم نمی کرد و دیگری مست بازی تو نمیشد تا اینگونه خسته از
هر آنچه هست و نیست سر بر بالین رویاهای صورتی گم شده اش نمی گذاشت
کاش کمی ، فقط کمی صداقتت را نگه می داشتی برای روز مبادا !
چگونه باید باور کرد که روزهای سبز با تو بودن را باید با دنیایی از اسم ها و حرفها
دنیایی که هیچ جنبنده ای نیست تقسیم کنم .
کاش و هزاران بار ای کاش صداقتت را بین آن همه کاغذ مچاله شده نوشته هایت پیدا کنی ......
شاید امروز روز مبادا باشد ....
نه ! اینجا هم جای من نیست
جایی که وسعت غمهایم را داشته باشد .
