تبليغاتX
یاس سفید

گر چه دنیا فراموش کندخاطره ها را تو فراموش نکن خاطر مار را

شما که اون بالا نشستی و منو می بینی تنها کسی هستی که از حال و روزم خبر داری

میدانم  که هر چه را که برای ما بندگان مقدر می کنید به مصلحت ماست

و بر این اعتقاد و ایمانم که مصلحت من در رقم خوردن چنین زندگیست

صحبت گله و شکایت نیست

صحبت از چون و چرا و شاید و اگر و اما هم نمی کنم

این فقط یه درد دل ساده است با صمیمی ترین دوستم که شما باشی

خدای خوبم! دلم خیلی تنگه

قلبم بدجوری فشرده است

این دلتنگی گاهی منو از پا در میاره

اما حس می کنم اونهایی که جای پای من در زندگیشان رقم خورده

به من و احساس من و موجودیت من به چشم شوخی زندگی نگاه میکنند

حس میکنم : کمرنگم، محوم، نیستم.

خدای خوبم! ظرف وجودم را پر از خودت کن

که پر از غیر تو بودن مرا به عدم رسانده

کمکم کن  !  که تو تنها یار من هستی!

تو که در تمام لحظه های سخت زندگیم ، تنها و تنها مونس و همراهم بودی.

آنکه لایق نثار عشق من است تویی

آنکه شایسته ی تقدیم وجود است تویی

من خسته را دریاب و عشق زمینی ام را به وجود آسمانی خودت پیوند بده

ای عزیزترینم

نوشته شده توسط یاس در یکشنبه 1388/08/10 ساعت 10:46 | لینک ثابت |

Free Image Hosting at allyoucanupload.com

 

 امشب گریه میکنم .

گریه میکنم برا تو برای خودم برای تموم اونایی که خواستن گریه کنن نتونستن.

 برا ی تمام اون چیزی که خواستی ونبودم خواستم وبودی.

 امشب گریه میکنم به وسعت دریا به وسعت بیشه به وسعت دل عاشق.

برای تو...برای تو....و به پاس احترام تمام تحقیرهایی که از دیگران شنیدم وهنوز شکست نخوردم

نوشته شده توسط یاس در دوشنبه 1388/01/31 ساعت 17:29 | لینک ثابت |

صدايت را مي خواهم تا موسيقي

 سکوت لحظه هايم باشد

نگاهت را مي خواهم تا روشني

 چشمهاي خسته ام باشد

 وجودت را مي خواهم تا گرماي قنديل

 آغوشم باشد

خيالت را مي خواهم تا خاطره

 لحظه هاي فراموشم باشد

دستها يت را مي خواهم تا

 نوازشگر بي کسي اشکهايم باشد

 و تنها خنده هايت را مي خواهم تا

 مرحم کهنه زخمهای زندگي ام  باشد

 آري تنها تو  را می خواهم....

نوشته شده توسط یاس در شنبه 1387/06/30 ساعت 12:20 | لینک ثابت |

من از قصه زندگی ام نمی ترسم
من از بی تو بودن به یاد تو زیستن و تنها از خاطرات گذشته تغذیه کردن می ترسم.
ای بهار زندگی ام
اکنون که قلبم مالا مال از غم زندگیست
اکنون که پاهایم توان راه رفتن ندارد
برگرد
باز هم به من ببخش احساس دوست داشتن جاودانه را
باز هم آغوش گرمت را به سویم بگشا
باز هم شانه هایت را مرحمی برایم قرار بده.
بگزار در آغوشت آرامش را به دست آورم
بدان که قلب من هم شکسته
بدان که روحم از همه دردها خسته شده.
این را بدان که با آمدنت غم برای همیشه من را ترک خواهد کرد.
بس برگرد که من به امید دیدار تو زنده ام

نوشته شده توسط یاس در جمعه 1387/06/15 ساعت 13:5 | لینک ثابت |

وجدان


برداشت اول:

_ آقا ببخشيد، ماشين من پنچر شده، مي شه به من كمك كنين؟
_ حتما خانوم. من مهندسي IT دارم ، ولي تخصص اصليم پنجرگيريه! مخلص شما هم هستيم
***
برداشت دوم:

_ آقا ببخشيد، ماشين من پنچر شده، در ضمن من نامزد دارم،
مي شه به من كمك كنين؟
البته بستگي به ميزان علاقه تون به نامزدتون داره . . .

***
برداشت سوم:

_ آقا ببخشيد، ماشين من پنچر شده، در ضمن من نامزد دارم.
نامزدمَم خيلي دوست دارم. مي شه به من كمك كنين؟
_ خانوم فکر کردين من وقتمو از

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دختران قرن21 ، كَدبانو يا كُدبانو ؟!

_ سلام مامان، چطوري؟با دوستم دارم خريد ميكنم الان ميام
_ جونم مامان؟ من هنوز توو خيابونم. زياد طول نميكشه
_ الو . . . . مامان توو راهم. زود ميرسم.قربانت
_ مامان! كلانتري كدومه؟ بابا سر كوچه ام
_ سلام ! درُ وا كن. دم درم الان . . .


( ببينم! موبايلو دادن دستت، يا انداختن گردنت؟!!! )

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

Warning

اگه دختري بهت گفت:
"پول و ماديات برام ارزشي نداره"
بدون كه اينو گفته كه نره قاطي ترشي ها!
چون،
خرش كه از پل گذشت
از پوست تنت
برات مبل سلطنتي مي سازه!!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نوشته شده توسط یاس در شنبه 1387/01/10 ساعت 9:39 | لینک ثابت |

من نمی خواهم کسی با یار من اصلا سخن گوید اگر چه قاصد من باشد و پیغام من گوید

من نمی خواهم به قبرستان رود آن یار دلجویم که شاید مرده ای زنده شود با او سخن گوید

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تو که آن نازنین را از برم بردی برو شادمان باش

                                         رقیبم به عشق پیوندی لبانش را تو می بوسی

حریر گیسوانش را تو می نوازی

                                       لیک از عطراندامش مشامت شاد می گردد

رقیبم هیچ می دانی زمانی که تو در خوابی

                                     یارت ان عشق نا فرجام من بیدار می ماند و

                

                             هنوز دوست میدارد من متروک تنها را  

نوشته شده توسط یاس در چهارشنبه 1386/11/17 ساعت 10:49 | لینک ثابت |

عجب ! عجب روزگار غریبی است که آشنا ترین آشنایت برای چشمانت غریب است.
عجب ! عجب روزگار بی وفایی که آرامش شبهای تنهایت، وحشت لحظه های غریب شده
عجب ! عجب روزگار غریبی که غربت دستانت را مرهمی نیست .
و عجیب تر اینکه او که مرهم دل خسته ات بود خنجر بدست گرفته و زخمهای ماندگارش
را با سخاوت تقدیمت می کند
کاش چشمانت صداقت را گم نمی کرد و دیگری مست بازی تو نمیشد تا اینگونه خسته از
هر آنچه هست و نیست سر بر بالین رویاهای صورتی گم شده اش نمی گذاشت

کاش کمی ، فقط کمی صداقتت را نگه می داشتی برای روز مبادا !
چگونه باید باور کرد که روزهای سبز با تو بودن را باید با دنیایی از اسم ها و حرفها
دنیایی که هیچ جنبنده ای نیست تقسیم کنم .
کاش و هزاران بار ای کاش صداقتت را بین آن همه کاغذ مچاله شده نوشته هایت پیدا کنی ......


شاید امروز روز مبادا باشد ....
نه ! اینجا هم جای من نیست
جایی که وسعت غمهایم را داشته باشد .




نوشته شده توسط یاس در چهارشنبه 1386/11/10 ساعت 10:58 | لینک ثابت |

فرمانده ي عشاق دل آگاه حسين است
بيراهه مروساده ترين راه حسين است
ازمردم گمراه جهان راه مجوييد
نزديك ترين راه به الله حسين است

 

فرمود رضا بغض عمر راه کمال است
زیرا که عمر دشمن حی متعال است
تا مهر برائت نخورد برگ عبوری
رفتن به بهشتی که خداگفته محال است

 

مریم آن کاخ عبادت را نیاز ، دید چون در خویش آثار مخاض
وحی آمد گر چه هستی محترم ، لیک بیرون شو بدین حال از حرم
این مکان غیر از عبادتگاه نیست ، مسجد است اینجا ولادتگاه نیست
گر چه فرزندت بود عیسی ولی ، فرق ها دارد مسیحا با علی

لیک بهر فاطمه از آسمان ، این ندا آمد که نزد ما بمان
فاطمه بنت اسد اُمّ اسد ، غم مبادا بر دلت یکدم رسد
آمدی در کوی ما محزون مرو ، مثل مریم از حرم بیرون مرو
کشتیم را نوح آوردی بیا ، اهل حق را روح آوردی بیا

ho46

نوشته شده توسط یاس در دوشنبه 1386/10/24 ساعت 10:44 | لینک ثابت |

حالمان بد نيست غم كم مي خوريم

كم كه نه هر روز كم كم مي خوريم

آب مي خواهم سرابم مي دهد 

عشق مي خواهم عذابم مي دهد

من نمي دانم كجا رفتم به خواب

از چه بيدارم نكردي آفتاب ؟

خنجري بر قلب بيمارم زدند

بي گناهي بودم دارم زدند

بعد از اين با بي كسي خو مي كنم

هر چه در دل داشتم رو مي كنم

درد مي بارد چو بدترمي كنم

طالعم شوم است باور مي كنم

خنجري نا مرد بر قلبم نشست

از غم نا مردي پشتم شكست 

نيستم از مردم خنجر بدست

بت پرستم بت پرستم بت پرست

عشق اگر اي است مرطد مي شوم

خوب اگر اين است من بد مي شوم

قفل غم بر سلولم نزن

من خودم خوش باورم گولم نزن

من نم گويم كه خاموشم نكن

من نمي گويم فراموشم نكن

من نمي گويم كه با من يا باش

من نمي گويم مرا غمخوار باش

من نمي گويم دگر گفتن بس است

گفتنم ما هيچ نشنيدن بس است

روزگارت باد شيرين شاد باش

دست كم تو هم يك شب فرهاد باش

واي رسم شهرتان بيداد باد

شهرتان از خون ما آباد باد

از در و ديوار شهرتان خون مي چكيد

خون من فرهاد و مجنون مي چكيد

خسته ام از قصه هاي شومتان

خسه از همدردي مصنوعي تان

عشق از من دور و پاي من لنگ بود

قيمتش بسيار و دست من تنگ بود

كوه كندن گر نباشد پيشه ام

بويي از فرهاد دارد تيشه ام

گر نرفتم هر دو پايم خسته بود

تيشه گر افتاد دستم بسته بود

هيچ كس دست ما را وا كرد ؟ نه

فكر دست تنگ ما را كرد ؟ نه

هيچ كس اندوه ما را ديد ؟ نه

هيچ كس از حال ما پرسيد ؟ نه

هيچ كس چشمي برايم تر نكرد

هيچ كس يك روز با من سر نكرد

هيچ كس اشكي براي من نريخت

هر كه با ما بود از ما مي گريخت

چند روزي است حال من ديدني است

حال من از اين و آن پرسيدني است

گاه بر زمين زل مي زنم

گاه بر حافظ تفعل مي زنم

حافظ ديوان فالم رو گرفت

يك غزل امد كه حالم رو گرفت

 

((ما ز ياران چشم ياري داشتيم

خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم ))

 

 

 

نوشته شده توسط یاس در دوشنبه 1386/10/10 ساعت 10:51 | لینک ثابت |

چقدر سخته توي چشاي كسي كه تمام عشقت رو ازت دزديد وجاش يه زخم هميشگي گذاشت زل بزني به جاي اينكه لبريز از كينه و نفرت شي حس كني هنوزم دوسش داري

چقدر سخته دلت بخواد سر تو باز به ديواري تكيه بدي كه يه بر زير آوار غرورش همه وجودت له شده

چقدر سخته تو خيالت ساعتها باهاش حرف بزني امّا وقتي ديديش هيچي جز سلام نتوني بهش بگي

چقدر سخته پشتت بهشه دونه هاي اشك گونه هاتو خيس كنه امّا مجبور باشي بخندي تا نفهمه هنوزم دوسش داري

چقدر سخته گل آرزوهاتو تو باغ ديگري ببيني و هزار بار تو خودت بشكني و اون وقت آروم زير لب بگي

                                  

                        گل من باغچه نو مبارك

نوشته شده توسط یاس در چهارشنبه 1386/09/28 ساعت 9:28 | لینک ثابت |

درباره وبلاگ
سلام دوستان عزیز امیدوارم که از وب لاگم خوشتون اومده باشه
فهرست اصلی
پیوندها
امکانات

کلیه ی حقوق این وبلاگ توسط یاس محفوظ است.طراحی شده توسط مسعود.